گنج

شمارهٔ ۱۶۳

۱۰ بیت
غم نیست دلی را که در او جای تو باشدشادی همه آنجاست که مأوای تو باشد
در خلوت ما غیر تو راه دگران نیستور هست همان داعی سودای تو باشد
در دیده کشم میل اگر میل تو بینمبر سینه زنم تیغ اگر رای تو باشد
سایم به رهت روی و امید است که جاویدبر جبهه ی من نقش کف پای تو باشد
از نام نیفزایم و از ننگ نکاهموین منزلت آنراست که رسوای تو باشد
کی باز شود سیر گلستان ارم راآن چشم که سرگرم تماشای تو باشد
بس زشت نماید به نظر حور بهشتیآن را که نظر بر رخ زیبای تو باشد
خون کرد که نوشد به ملاحت جگرم رااین لقمه هم از لعل شکر خای تو باشد
با پاس شه امروز مگر آفت مردمدر شهر همان عبهر شهلای تو باشد
اول پی خونریز صفایی بگشا دستگر کشتن عشاق تمنای تو باشد