گنج

شمارهٔ ۱۶۲

۱۱ بیت
آن را که دو صد چشم بر انعام تو باشدمپسند که عمری همه ناکام تو باشد
یک لحظه جز آزار منت کار دگر نیستحیف است که این حاصل ایام تو باشد
زین پس بخروشیم ز دست توگر ای دوستبی تابی ما موجب آرام تو باشد
یک ره به دوحرفش بنواز آنگه شب و روزصد دیده به ره گوش به پیغام تو باشد
آخر به یکش جرعه چرا دست نگیریگرتفته دلی تشنه لب جام تو باشد
دین رفت بیا چون دلم از دست ربودیآغاز من این تا چه سرانجام تو باشد
با آن همه صیدت عجب این است که جاویدبرجاست همان دانه که در دام تو باشد
بالش به پر افشاندن مینو نشود بازمرغی که مقامش به لب بام تو باشد
از ننگ چه پرهیز و به ناموس چه پرواشسودا زده ی عشق که بدنام تو باشد
با شیخ چه کردی دگر امروز صفاییکش کام پر از لعنت و دشنام تو باشد
مفتی که کند کافرش از کفر تبراحق دارد اگر منکر اسلام تو باشد