شمارهٔ ۱۶۵
دوش از غم تو ما را دانی چگونه سر شدهر دودم از درون خاست صد شعله ام به سر شد
چون شمع ز آتش دل اشکم همی به رخ ریختبگداختم سراپای تا شام من سحر شد
با کس حدیث عشقت ما گفتگو نکردیمحسن تو پرده در بود وین داستان سمر شد
عهد تو و شه ما پرسش ندارد از پیمالی اگر هبا رفت خونی اگر هدر شد
صبرم به رنج هجران چندانکه سست تردیددردم به کاوش عشق هر لحظه سخت تر شد
هر روز و شب به جایی است پا بست دلگشایی استتن در بدر ز دل بود دل نیز دربدر شد
از دولت سر عشق بی هیچ گنج و لشکردر ملک غم گدایت سلطان تاجور شد
تهدید قتلم از یار نشنیده مژده آورددر حیرتم که زین راز قاصد کجا خبر شد
بر صبر دل نهادن مفتاح کامیابی استاین است در دو گیتی زهری اگر شکر شد
سودای این سفر پخت هر کس چو من صفاییسودش همه زیان زاد امنش همه خطر شد