شمارهٔ ۱۶۰
بی تکلف دل ندارد هر که دلدارش نباشداز حیاتش چیست حاصل هر که او یارش نباشد
وصل گل را هر که نارد احتمال خار هجراناز دی و دی زین گلستان بهره جز خارش نباشد
زلف را لابد شکست است از پریشانی ولیکناین سه فیروز افتد گرچه سردارش نباشد
سرو بستانی که همسر می ستایندت به بالایک قدم همراه سروت پای رفتارش نباشد
گفتمش عذر رقیب است امشب بخواه از بزم گفتاروز هم دارد خطرها گنج اگر مارش نباشد
غنچه خاموشی گزید ازبی زبانی یا ز خجلتپیش آن نوشین دهان یارای گفتارش نباشد
پنجه افکندم به سیمین ساعدی کز خیل مژگانرستم رویین تن افکن مرد پیکارش نباشد
بی جمالت بر صفایی روز روشن تیره شب شدتا توهم خوابش نگردی بخت بیدارش نباشد