گنج

شمارهٔ ۱۶

۱۱ بیت
مردم عوض اشک فتد دیده ی تر راتا از نظر انداخته ای اهل نظر را
از زاری ما شد به جفا سخت ترش دلوین طرفه که باران نکند نرم حجر را
با اشک من از دجله مگو باز که با بحرهرگز بشماری نشمارند شمر را
گفتم نشد از ناله من سخت دلت نرمگفتا نه اثر نیست در این خاره شرر را
دل نگذرد از ابروی آن ترک کمان کشز آن رو که ز شمشیر گذر نیست سپر را
از دیده مردم ز چه هر روز نهان استبر مهر رخت غیرت اگر نیست قمر را
از خجلت دندان بتان بسکه عرق ریختیک بحر ز سر آب گذشته است گهر را
پیش دهن او دهن غنچه خود از شرموامانده گل آسا چه کند باد سحر را
جایش به فراخای جهان تنگ نمی بودگرتلخ نکردی لبت اوقات شکر را
گو آتش عشق تو به بادم دهد ای دوستبا خاک درت می نخرم آب خضر را
بی رحم تر آمد دلت از آه صفاییشک نیست که در سنگ تو ره نیست اثر را