گنج

شمارهٔ ۱۵۸

۱۰ بیت
دل ازجراحت تیغم نه آن قدر سوزدکه نوک ناوک غیرت مرا جگر سوزد
توشمع سوزی و من سوزم از حسد که چرابه بزم عیش توجز من یکی دگر سوزد
به جرم دیده دلم سوخت ز آتش تو بلیبه نیستان چو فتد شعله خشک و تر سوزد
مرا نسوخت جفای تو سخت دل چندانکه روز و شب دلم ا زآه بی اثر سوزد
سرشک سوز درونم نکاست بلکه فزوددر آب آتش عشق تو بیشتر سوزد
نبود از دلم آگه سوای دیده کسیمرا مخالفت اشک پرده در سوزد
چنان ز تابش رخ برفروخت شعله حسنکه دین و دانش و هوشم به یک شرر سوزد
دل ازخیال تودرسینه هر شبم تا کیچوشمع در لگن از شام تا سحر سوزد
نسوخت نشتر الماس دشمنان هرگزمرا چنان که دل از ناوک نظر سوزد
صفایی از پی بدرود من تو زودتر آیمباد آتش عشقم که بی خبر سوزد