شمارهٔ ۱۵۷
بخت بد کآخر دمم شمشیر زدجان بر آمد زود و جانان دیر زد
خواستم مجروح تر بودن ز غیرهر چه زد دردا که بی توفیر زد
چشم بندی بین که ترکی شیرگیراز دوآهو یک جهان نخجیر زد
این غزال از بس جری در صید خاستهم پلنگ آویز شد هم شیر زد
گفتگوها داشتم با وی هنوززخم کاری بود و بی تأخیر زد
نازم استادی صیادی که زهبر کمان نابسته آنسان تیر زد
در پی زلفش نرفتن دست کوآنکه بر بازوی دل زنجیر زد
کی جوانان جان از او دارند صفطفل خردی کو ره ی صد پیر زد
گوهرش در لطف و لعلش در صفاطنزها برانگبین و شیر زد
شرم باد از صورتش نقاش راتا قلم بر صفحه ی تصویر زد
عشق تر دستم عیار عقل زدیار سر مستم ره تدبیر زد
تا ترا گردد صفایی خاک پایپای در این خاک دامنگیر زد