گنج

شمارهٔ ۱۵۶

۱۱ بیت
چو ترک چشم تو ز ابروی خود کمان گیردبگو به تیر نخستین مرا نشان گیرد
فریب عشق به حرب بتی کشید مراکه از رخش سپر از قامتش سنان گیرد
سپاه شاه که شهری به چار مه نگرفتنظام ماه من از یک نگه جهان گیرد
ز داغ آن مه محمل نشین بترس و بپایمباد ز آه من آتش به کاروان گیرد
دو اسبه در پی دل می روم رکاب گشایکجاست مرد رهی تا مرا عنان گیرد
گران فروش مخوانش که باشد ارزان بازاگر بهای نگاهی هزار جان گیرد
دو نیم رشحه زلال لبت عجب که یکیچهار نهر جنان در ازای آن گیرد
هر آنکه اهل نظر شد ز صحبت تو دمینمی دهد که عوض عیش جاودان گیرد
پس از وقوف به خاک درت کمال خطاستبه عهد بلبل اگر راه گلستان گیرد
بهارت از خطر صرصر ایمن است بلیسپاه غمزه سر راه بر خزان گیرد
صفایی از در جانان به در نخواهد شدور این قبول ندارد مرا ضمان گیرد