گنج

شمارهٔ ۱۵۴

۷ بیت
سحرگهان که صبا نافه گستری می کردبه باغ گل ز غمت پیرهن دری می کرد
به بوی موی تو سنبل به خویش می پیچیدبه شوق روی تو بلبل سخنوری میکرد
هوا به رنگرزی درچمن چو بر می خاستغمت به روی من آغاز زرگری میکرد
بدان امید که گردد بهای خاک درترخم مقابله با زر جعفری می کرد
توخود به دست کرامت ز پای بنشستیوگرنه سرو کجا با توهمسری می کرد
نظر بدو توخود انداختی وگرنه کجابه چشم شوخ تو نرگس برابری میکرد
صفایی از همه خیل خط فروشان کاشخودی ز روی صفا از ریا بری می کرد