گنج

شمارهٔ ۱۵۲

۹ بیت
صفایی از سر کوی تو کی سفر می‌کرداگر فراقش از این ماجرا خبر می‌کرد
گرفت دامنش آخر ز شوم‌بختی‌هاهمان قضیه که عمری از آن حذر می‌کرد
قدم به در ننهادی ز آستان شهوداگر فراق یکی سر ز غیب بر می‌کرد
به یاد آن رودش جاری اشک از مژه خونکه خاکپای ترا سرمهٔ بصر می‌کرد
هم از نخست اگر پند من شنیدی دلکجا مرا چو خود اینگونه دربه‌در می‌کرد
به رویم از مژه خوناب دل نیفشاندیدو دیده گو به رخش ترک یک نظر می‌کرد
ز آشیان نفتادی به دام طایر دلدو روز اگر همه سر زیر بال و پر می‌کرد
مشبک است ز تیر تو ورنه دل خود رافراز تیغ توام سینه‌سان سپر می‌کرد
چرا به فراق گذارد کسش صفایی تیغبه طیب خاطر اگر خامه ترک سر می‌کرد