گنج

شمارهٔ ۱۴۹

۱۲ بیت
صفایی از سر کویت چوعزم بیرون کردیک نپرسی از او تا به فرقتم چون کرد
دلی که صبح وصال از ملال خالی بودشب فراق ندانی چگونه پر خون کرد
چو حلقه ی سر زلف سیاه سرکش توستاره ی اختر بختم سیاه و وارون کرد
دلم که بود از این نامه صاف تر به وفاتبه خون خویش چو این نامه جامه گلگون کرد
دل خرابه ی من تختگاه عشق تو شدچنان شهی عجبم در دهی چنین چون کرد
کنار دامن من کز رخ توگلشن بودبه نیم چشم زن سیل دیده سیحون کرد
فغان سینه ز داغ تو رو به گردون بردسرشک دیده ز تاب تو ره به هامون کرد
غبار تا ننشیند به دامنت مژه بینکه خاک کوی تو با خون دیده معجون کرد
مرا کشاکش عشق تو صد ره افزون بوداز آن کرشمه که لیلی به کار مجنون کرد
گلم ز کف شد و خارم نشست در پهلوببین چها به من این نجم ناهمایون کرد
نشاط وصل کجا؟ انده فراق کجا؟درین معارضه بختم چه سخت مغبون کرد
صفایی از تو به هجران غمش نخواهد کاستکه عشق مهر تو هر دم چو حسنت افزون کرد