شمارهٔ ۱۴۸
کس نیست کش از قصه ی دل راز توان کردشرحی ز غم دوست بدو باز توان کرد
انجام ندارد خبر عشق چه پرسیاین نیست بیانی که خود آغاز توان کرد
غم نیست ز بی بال و پری طایر دل راپنداشت که از قید تو پرواز توان کرد
جز دل که مرا در شکن زلف تو آسودگنجشک کجا همدم شهباز توان کرد
در وی نه چنان بسته تعلق که به زنجیراز موی تو خوی دل ما باز توان کرد
هم رسم تو صیاد رسن تاب توان گفتهم اسم وی استاد رسن باز توان کرد
یک ره ندهی کام من از لعل خود آخرانصاف کجا شد چقدر ناز توان کرد
تا چند به خاک اشک زمین گرد توان ریختتاچند به چرخ آه فلک تاز توان کرد
خون زاد و غمم راحله ره آه و رفیق اشکاز خاک درت برگ سفر ساز توان کرد
با شرط تمامی مه تابان فلک رانسبت نه بدان سرو سرافراز توان کرد
با خویش مکن نیز صفایی غم دل فاشدر برزخ بیگانه کجا باز توان کرد