گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۱۰ بیت
دردا که اشک خون به رخم کشف راز کردبازم به کار پرده دری برگ و ساز کرد
طومار غم که دیده ز مردم همی نهفتبرداشت دست از دل و بی پرده باز کرد
واعظ علاج عشق به هجرم حواله داشتحمل حقیقت غم ما برمجاز کرد
جانان مرا برات رهایی به مرگ دادبس لطف با من آن شه مسکین نواز کرد
بازم غمت که باهمه لاقیدی از دوکونما رانیازمند تو ای سرو ناز کرد
کمتر تحکمی که شد از عشق برعقولمحمود را مسخر حکم ایاز کرد
بادش زجفت ابروی طاق تو شرم هاعابد که رو به قبله مسجد نماز کرد
با تاج شه ز دولت فقرم سری نماندعشقت مرا به ترک کله سرافراز کرد
طوبی به روز وصل هم ای کاش داده بودآن کو شراب فراق تو چندین دراز کرد
با فر بخت خویش صفایی کنم سپاسکاقبال عشقم از دو جهان بی نیاز کرد