شمارهٔ ۱۴۳
قلم تا سر ز سودای تو درکردورق را رخ ز خون دیده تر کرد
همان دود سیه کز خامه برخاستاز این آتش جهانی را خبر کرد
به فر حسن جانان عشق جان سوزمرا با فرط گم نامی سمر کرد
غم آن یار هر جایی دریغاکه آخر همچو خویشم دربدر کرد
به نامیزد مهی کز یک تجلیجهان رامات و حیران سر به سر کرد
به زنجیر سر زلفش در آن رویمرا از زلف خود دیوانه تر کرد
ز غم شادم که هر دم ز اشک و رخسارکنار و دامنم پر سیم و زر کرد
دلم تا بر کمر دیدت سر زلفچو زلف سرکشت رو برکمر کرد
نه من تنها ز لعلت می خورم خونلبت یاقوت را خون درجگر کرد
دهانت بس که مطبوع است و شیرینز غیرت زهره در کام شکر کرد
صفایی در غمش مردیم و رستیماجل غوغای ما را مختصر کرد