شمارهٔ ۱۴۲
صبا یک عقده از جعد تو وا کردهوا را عطر بیز و مشک سا کرد
شکر خا لعلت از نوشین تبسمدهن نگشوه مشت غنچه وا کرد
گل از تشویر رویت هر سحرگاهگریبان شکیبایی قبا کرد
به دستم نیم جانی هست و در پاتخورم حسرت که نتوانم فدا کرد
بحمدالله که هجرم گشت وآسودخوشم فارغ ز فکر خون بها کرد
بشارت باد اعدا را که محبوبهمه بیگانگی با آشنا کرد
به کیش کفر و دین منت روا نیستاگر کس حاجتی از کس روا کرد
به جان صد درد بی درمانم افزودز دل گر سفله یک دردم دوا کرد
ملامت نیست برشاهی که گاهیرعایت از گدایی بینوا کرد
چو مفتی می خورد خود خون ایتامچرا نهی من ازاکل ربا کرد
گزند دوستان مپسند زین بیشبه دشمن کی توان چندین جفا کرد
ترا داد آنکه این حسن صفا خیزصفایی را عجب عشقی عطا کرد