شمارهٔ ۱۴۰
دلا خواهی توجه با خدا کردتغافل بایدت از ماسوا کرد
بدی از دوست با نیکی ز بدخواهخطا بردی گمان کاینها خدا کرد
خدا نشناخت پیغمبر ندانستهر آنکس کاین دو را از هم جدا کرد
ادای شکر حق باید دریغاکه نتوان شکر احسانش ادا کرد
به نومیدی مگردان روی از این بابکه هر کاری که کرد آخر دعا کرد
نیاز عاشق است و ناز معشوقکه عاجز را قوی شه را گدا کرد
جز آن بیگانه مشرب آشناییکجا چندین جفا با آشنا کرد
قفس به ز آشیان و... به از باغمرا عشق تو این حالت عطا کرد
به قید خویشتن سختم نگهدارچرا باید چنین صیدی رها کرد
به گلگشت بهارانت گمان داشتز بیرون آمدن عبهر حیا کرد
چو دی را در شبستان آرمیدیبه چشم مردم از رخ پرده وا کرد
صفای دل محقر کلبه ام راصفایی روضه ی دار الصفا کرد