شمارهٔ ۱۳۹
مرا خود از سر کوی تو ترسم آب بردوگرنه گریه من سبقت از سحاب برد
رود به عشوه ی ساقی ز مغز پایه ی هوشکجا ز دست مرا نشأه شراب برد
شه احتساب نکردت به خون بی گنهانعجب که ترک تو از محتسب حساب برد
فقیه کفر مرا گر به عدل فتوی دادبدین عمل ز خدا اجر بی حساب برد
نهان و فاش به عهد تو خوبرو دگرینه دین ز شیخ رباید نه دل ز شاب برد
مراست طالع بیدار و کوکبی فیروزشبی که فکر توام از دو دیده خواب برد
چنان نبرد عتابش ز من سکون و ثباتکه لطفش از تن و جانم توان و تاب برد
صبا کجاست که عرض نیاز و ذوق حضوریکی از جانب یاران به آن جناب برد
گرم به قصد رهایی ز هجر خواهد کشتبه کیش من چه قدر زین گنه ثواب برد
صفایی ازتف دل دست و خامه خواهدسوختاگر زعشق تو یک نکته درکتاب برد