شمارهٔ ۱۳۸
آن پیر نه دل که جان نداردتا مهر بتی جوان ندارد
عیش گل و بلبلش همایونآن باغ که باغبان ندارد
در دام تو مرغ دل ز شادیاندیشه ی آشیان ندارد
ز ابرو فکنی سهام سفاکبی چله کس این کمان ندارد
چشمت نخورد نظر که یکدلاز فتنه ی او امان ندارد
ما کشتی خود سبک نراندیمیا بحر غمت کران ندارد
عشقت همه خورد خون عشاقاین گله مگر شبان ندارد
کس را نرسد به دامنت دستتا جامه ی جان دران ندارد
مسکین چه کند اگر صفاییگاهی ز غمت فغان ندارد