گنج

شمارهٔ ۱۳۷

۹ بیت
کس ره به دیار جان نداردتا روی به دلستان ندارد
دور از تو به دوش تن بود بارآن سر که بر آستان ندارد
جز پوست مخوان و استخوانیجسمی که ز عشق جان ندارد
تا مهر تو جا گرفت در جانجای غم دیگران ندارد
بگذشت بهار وگل بیاراستباغ تو مگر خزان ندارد
تاب و تب اشتیاق و دوریصعب است ولی بیان ندارد
در راندن این حدیث خونینمسکین قلمم زبان ندارد
حرفی ننگاشت تا ز مژگانخوناب سیه روان ندارد
دل داد وگرفت جان صفاییسودای وفا زیان ندارد