شمارهٔ ۱۳۴
چون یار سخن راند وز نطق شکر باردخاموشی آن لب را شکر چه دهن دارد
بی پرده یکی بخرام تا باز ببینم کیستکز رخ چو تو مه سازد و ز قد چو تو سرو آرد
برخیز و به جای خویش بنشان همه خوبان راکاین دست چمیدن ها سرو چمنی نارد
یک چین ز خم گیسو در راه صبا وا کنتا نافه ی چین خود را گلبوی نپندارد
دهقان قدیم از نو گو درهمه جایش زین پستخمی به از این باشد نخلی به از این کارد
چشمی به سپهر افکن چهری بگشا بر مهرتا باهمه رخشانی خود را چوتو ننگارد
بسرای که کس نشنید جز آن دهن نوشینگر بسته نمک پاشد ور غنچه حدیث آرد
دعوی همه بی معنی آن طالب صورت راکز رای تو رو تابد و ز خوی تو سر خارد
بازم به قدومت سر گر مرگ امان بخشدریزم به حضورت جان گر حادثه بگذارد
روزی بنواز از وصل زاو شب هجران رادندان به جگر تا چند بر صبر بیفشارد
یک ره قدمی از لطف بر فرق صفایی سایتا هست به کف جانیش در پای تو بسپارد