گنج

شمارهٔ ۱۳۳

۹ بیت
از آن دو زلف پریشان که خم به خم داردبه هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد
ز اشک و رخ همه را سیم و زر به دامان ریختکدام شه به گدایان چنین کرم دارد
چرا ز دیده ی مردم نهفته رخ چو پریاگر نه شرم از او گلشن ارم دارد
دلم به آهوی ببر افکنش نگردد رامبه شیر شرزه نگر کز غزال رم دارد
بگو به پادشه از من که جام جم به کف آرکه صرفه ای نبرد هر که ملک جم دارد
به لطف گو برهان بنده ای زبند بلاچه چشمت آنکه حصاری پر از حشم دارد
به گاه نزع چه فرق است با گدا شه راهزار قیصر و خاقان اگر خدم دارد
ز خاطری المی، از دلی غمی بردارشبان مرا دست که غم خواری غنم دارد
صفای طبع صفایی چه خوش توان دریافتاز این لآلی دلکش که درقلم دارد