گنج

شمارهٔ ۱۳۲

۹ بیت
مسلسل زلف مشکین گرد آن رخسار می‌گرددعجب ماری سیه پیرامن گلزار می‌گردد
مکن جمع از رخ رخشان دگر زلف پریشان راکه آن سرگشته هم چون من پی دیدار می‌گردد
به یک ره قتل کن عشاق را کز حرص جان‌بازیز کم کم پیش و پس گشتن سخن بسیار می‌گردد
به محشر کشتگانت را مجال دادخواهی کو؟که در باب تو کار داوری دشوار می‌گردد
تو گر خونریزی خوبان عجب داری تماشا کنکه جان و سر در این سامان چه بی‌مقدار می‌گردد
ز چشم یار و چشم من کمال فرق بین تا چونیکی خونخوار می‌افتد یکی خونبار می‌گردد
تو گر فریاد گفتی خامش آیم فکر دیگر کنچه سازم چاره دل کز فغان ناچار می‌گردد
به روز فصل چندین وصل خواهد داشت بر یوسفعزیزی کو به خاک آستانت خوار می‌گردد
چه باز او گوشهٔ خلوت فراز آمد صفایی رادگر کآسیمه‌سر در کوچه و بازار می‌گردد