گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۱۲ بیت
دردا که ز دوران به غم خویشتن افتادروزی که دلارام به سودای من افتاد
یوسف که به چاه فتن افتاد برآمدبیچاره زلیخا که به چاه ذقن افتاد
منعم مکن از ناله که پنهان نتوان کردآن راز که افسانه ی هر انجمن افتاد
قدر قفس آن مرغ گفتار شناسدکز قید تو یک بار رهش در چمن افتاد
بلبل که به گل نغمه سرودی به صد آهنگتا غنچه گویای تو دید از سخن افتاد
از سرو و سمن دیده ی امید فرو دوختچشمی که بر آن سرو قد سیم تن افتاد
بر بازوی عشاق ز هر سو رسن افکندچون طره به دوش تو شکن در شکن افتاد
جان ها ز علایق همه زنجیر گسستندتا زلف تو بر گردن دل ها رسن افتاد
با غنچه ی نوشین دهنت از عرق شرمگل را چو من آتش همه در پیرهن افتاد
در باغ ز داغ رخ گلرنگ تو جاویدبر خاک سیه لاله ی خونین کفن افتاد
سور و طرب از شور تو بر پیر و جوان رفتشور و شغب از شوق تو در مرد و زن افتاد
در سینه چه پوشم دگر آن درد صفاییکز دل به زبان رفت و به چندین دهن افتاد