شمارهٔ ۱۲۹
مرا سودای جانان بر سر افتادجنون را باز طرح دیگر افتاد
چو عشقم بار در کاشانه بگشودخرد را رخت هستی بر در افتاد
به یاد در و لعلت دامنی چندمرا از جزع مرجان پرور افتاد
فزود از اشک چشمم تابش دلاز این آب آتشم سوزان تر افتاد
شش و پنجی فلک در کار من کردبه بازی مهره ام در ششدر افتاد
دل از کف روبرو بردی ندانمکی آن جادو چنین افسون گر افتاد
مرا کز رستخیز انکارها بوداز آن قامت قیامت باور افتاد
مگر ساقی شراب از چشم خود ریختکه از دست حریفان ساغر افتاد
جدا از خاک پایت ماندم افسوسرخم بی فر سرم بی افسر افتاد
ز بس دین و دل اندر پا فکندینشان از دین و نام از دل برافتاد
سرانجامم ولی پیداست ز اولکه با ترکان کافر دل در افتاد
سر از پا باز نشناسد صفاییبه سودای تو از پا و سر افتاد