شمارهٔ ۱۲۷
بیدلی را چوتودلدار مباددلبری چون تو دلازار مباد
رفتم از دست و به جا ماند غمتکس چنین بی کس و غم خوار مباد
آنکه در دیده غیر است عزیزنزد جانانه خود خوار مباد
هرکرا بی کسی آمد همه کسکاش حاجت به پرستار مباد
نیست صیاد مرا حالت رحمصیدش آن به که گرفتار مباد
از جایی برهانم سهل استبکش از قتل منت عار مباد
جز مرا ز آن نمکین درج عقیقمرهم سینه ی افگار مباد
به جز از شست توام درهمه عمرناوک دیده ی خونبار مباد
خون ما ترک ترا سیر نکردحکم در دست ستمکار مباد
رفتم ازکوی تو تا خطره منرنجش خاطر اغیار مباد
دل بر احوال صفائیت نسوختکافری چون تو جفاکار مباد