گنج

شمارهٔ ۱۲۵

۹ بیت
به پای بوس توام دست و دل ز کار شد آوخز تن قرارم از آن زلف بی قرار شد آوخ
ندانمت چه رسد بر سرم ز فتنه ی مژگانکه چار فوج سپه با دلم و چار شد آوخ
وفا و شفقتم افزود وکاست تاب صبوریجفا و جور چندانکه پایدار شد آوخ
به اختیار نهفتم به سینه مهرت و دیدمسزای خویش که صبرم به اضطرار شد آوخ
کشید عشق به ملک وجود جیش غمت رادلم مسخر سلطان نابه کار شد آوخ
کسی که ساده و نقشش به دیده فرق نکردیاسیر پنجه ی سر پنجه ی نگار شد آوخ
ز چهر و زلف تو پیچم به خود چو مار گزیدهکه باغ نسترنت خوابگاه مار شد آوخ
چه خارها که ز غیرت زند خطت به جگرهاکه گلشنی چو رخت پایمال خار شد آوخ
صفوف غمزه کجا و دل ضعیف صفاییتنی پیاده گرفتار صد سوار شد آوخ