شمارهٔ ۱۲۴
تا نگردم غبار جولانتبرنخیزم ز طرف میدانت
سر ندارم دریغ از آن خم زلفبازم این گوش را به چوگانت
تا نبوسم کمان و شست ترابر نگردم ز تیر مژگانت
سخت تر از دل تو جان من استکه نمردم به درد هجرانت
تشنگان را سراغ آبی بودکه نمردند در بیابانت
مفشان از غبار من که بودمنتی بر سرم ز دامانت
نیست قید تعلقم بر پایمگر از گیسوی پریشانت
نقشت از دیده کی رود که هنوزهست در دل نشان پیکانت
من صفایی بدان امید که بازنرود در هوای جانانت
دل و دینت ز کف گرفته و بازکار دارد هنوز با جانت