شمارهٔ ۱۲۳
شب وصلت نخواهم روز از آن رو زلف فتانتمرا هر لحظه اندازد به فکر روز هجرانت
در آغوشت به یاد روز تا کردم غمین کردیبه دیدارم دو صبح صادق از چاک گریبانت
به خونریز خود از دست تو خرسندم که در محشربه دستاویز خون خواهی زنم دستی به دامانت
به زخم دیگرش مرهم مگر سازند صیدی راکه برخاک هلاک افکند وقتی تیر مژگانت
چو رفتی از برم گفتی دهم کامت چو برگردمنسازد طالع برگشته من گر پشیمانت
سعادت رهبری کردی و سعدم روشنی روزیکه سر بگذارمت در پای و بسپارم به ره جانت
تو ذل و ضعف و فقر و جهل و عجزم نزع میفرماکه با نقصان قابل نیز مشکل هاست آسانت
به عشقم خاطر از قید جهانی جمع شد اماپریشانم ز سودای سر زلف پریشانت
جز این یک حاجت از جان آفرین نبود صفایی راکه بخشد هر نفس جانی به وی در خورد قربانت