گنج

شمارهٔ ۱۲۲

۹ بیت
سزاوارم به هجران گر به چنگ آید گریبانتمرا بار دگر و ز کف گذارم طرف دامانت
به سر وقتم به دست دل نوازی رنجه کن پاییکه بردارد سر از بالین مگر بیمار هجرانت
سپستانم دوپستان بس تبرخونم دو لب کافیاگر درد مرا افتاده در دل فکر درمانت
ز لعل شور و شیرینت مزاجم گشته حار اکنونبه تبریدم مداوا را بس آن لیموی و رمانت
در آغاز جوانی توبه ام دادی بحمداللهکفایت جستم از هر مسکری با لعل خندانت
ز بار منت حلوا فروشان فارغم کردیز شیر و شهد مستغنی شدم با نقل دندانت
به پیرامون کردن زلفت آمد عبرتی ما راکه آخر دود دل ها سر برآورد از گریبانت
به یاد لعلت اشک دیده عمان ساخت و اینهاپدید آمد خلاف رسم دریاها ز مرجانت
دریغ ار سدت رس بودی جهان ها جان صفایی راکه پی در پی در افکندی سری در پای دربانت