شمارهٔ ۱۲۱
هر که آید به سیر جولانتنبرد ره برون ز میدانت
دل ما را به حلقه ی گیسویهست زندان به از گلستانت
باز از آن چهر هر نظر داردصد گلستان به کنج زندانت
هرکه بندد دلت به چنبر زلفغافل است از چه زنخدانت
دل خلقی ز دست بردی و نیستخطره ای ز احتساب سلطانت
چون ز دیوان شه نداری باکباری اندیشه ای ز یزدانت
ساخت کار دو عالم از چپ و راستتیغ ابروی و تیر مژگانت
رفتی ای دل به گوشه ای که مگرمشکل عشق گردد آسانت
دیدی آخر که احتمال شکیببا غم او نبود امکانت
چون صفایی ضرورت است به جاناحتمال جفای جانانت
جاودان جز به درد خو کردنمکن ارمان که نیست درمانت