گنج

شمارهٔ ۱۲۰

۹ بیت
گر به خواری خون من ریزد به خاک آستانتبه که بردارم به حسرت سر ز پای پاسبانت
ور به من داری روا جوری که بر دشمن پسندیآن قدر کآید مصور دوست دارم بیش از آنت
پایمردی گر کند لطف قدیمم روزگارانروی مالم بآستینت فرق سایم بآستانت
با همه کین در ره ی عشق تو دادم دین و دنیاوه چه خواهم کرد با خود ببینم مهربانت
داد ما را در غم عشقت عجب صبری سبک پاآنکه کرد از اقتضای حسن چندین سرگرانت
گرچه دقت ها ز مو باریک تر کردیم عمریباز دانم نکته ها سر بسته در دل از میانت
وصف ما پیش کمالت ناقص است اما چه حاصلمیهمان خود که ز آن معنی که می زیبد به شانت
پیش چشم شور بختان تا توانی رو ترش کنکز سخن تلخی برد بیرون لب شیرین زبانت
رنج هجران را صفایی صبر ورزیدن چه جبرانچاره ی این غم ندانم جز به جانان بذل جانت