شمارهٔ ۱۱۹
قیامت خوانمت بهر چه قامتکه نبود بی حسابی در قیامت
مرا هست از شکیبایی تزلزلترا بر بی وفایی استقامت
به دل دادن مکن کس را نکوهشترا باید ز دل بردن ملامت
به وصلت جان بدادم از ندانیبه هجرانم چه حاصل زین ندامت
بود جز چهر کاهی و اشک لعلیعلیل عشق را چندین ملامت
مباحت بود مالم بی تلافیحلالت باد خونم بی غرامت
دلا تسلیم جانان زیبدت جانچه باشد ور نه سودت زین سلامت
دلی بربود و صد جانم ببخشودبزرگی بایدش با این کرامت
سعادت یار و یارم باز گشتیاگر بختم گذشتی از شآمت
به پایش جان فشانم دست من نیستنبود این سخت جانی از لآمت
صفایی نیست گر پا بست جانانچرا کرده است در کویش اقامت