گنج

شمارهٔ ۱۱۶

۶ بیت
صفایی مگر ز نو نگاری دگر گرفتکه پیرانه سر دگر جوانی ز سر گرفت
بدین رای و رو ترا که یارد ملک شمردبدین خلق و خو ترا که تاند بشر گرفت
تو با این وفا و مهر دل و دیده اش نبودبه مهر آن بی وفا که دل ز مهر تو برگرفت
زبان کوکش از بیان شکر ریزد از دهانخجل آنکه از عمی رخت را قمر گرفت
به زلف ورخت مباح که مالم هبا شمردبه چشم و لبت حلال که خونم هدر گرفت
صفایی زیان نکرد به سودای عشق تودلی داد و از غمت دو عالم جگر گرفت