گنج

شمارهٔ ۱۱۵

۹ بیت
یار در طرف چمن پرده ز رخسارگرفتعرق شرم ز روی گل وگلنار گرفت
گاه از نازش قد صولت شمشاد شکستگاه ازتابش خد رونق گلزار گرفت
خواب از دیده ی دیوانه و عاقل برداشتتاب از سینه ی آزاد و گرفتار گرفت
به قیام از همه جا شور قیامت انگیختبه خرام از همه کس قوت رفتار گرفت
چهر و زلفش نه ز من سبحه و سجاده ربودکز کف و کتف برهمن بت و زنار گرفت
هرکه دید آن بت لیلی شکر شهر آشوببی خود از خانه چو مجنون ره کهسار گرفت
چشمش ار برد به شوخی دل مردم نه عجبعجب آن است که مست آمد وهشیار گرفت
در رهش گر سر و جان رفت میندیش دلامی توان داد جهانی که چنین یار گرفت
شرح تیمار صفایی قلم از دوده نگاشتباز دود دلش از خامه  و طومار گرفت