گنج

شمارهٔ ۱۱۴

۹ بیت
خجلت مشتری آن مه ره بازار گرفتمهر و مه را به یکی جلوه خریدار گرفت
نقد کی نسیه کجا مفت نه چون گفت به چنددل و دین همه بی درهم و دینار گرفت
بیش و کم جان به تن بنده و آزاد فزودپیش و پس دل ز کف خفته و بیدار گرفت
هجر خون خوار تو تب بر تن بی تاب گماشتشوق دیدار تو صبر از دل بیمار گرفت
کشدم غیرت آمیزش با اغیارتحیفِ گل  چون تو ، که الفت همه با خار گرفت
تن سرگشته ز خاک قدمت دور مبادکه دلم جای در آن زلف نگون سار گرفت
از شبی وصل تو بهبود نشد روزی مابیش از اینها به فراق دلم آزار گرفت
به مداوای حکیمش که کند چاره ی دردهرکه مانند من از عشق تو تیمار گرفت
خشک و تر خامه و اوراق به هم خواهد سوختز آتش طبع صفایی که در اشعار گرفت