گنج

شمارهٔ ۱۱۳

۹ بیت
دامن از اشکِ دیده آب گرفت،بحر ما رونق از حباب گرفت
جز غمت کز دو چشم خونینمسیل ها ز اشک بی حساب گرفت
از دو گلبرگ داغ دیده کجامی توان اینقدر گلاب گرفت
قدرت عشق بین که دریاهاآب زین پاره ی سحاب گرفت
خون شد از هر خمی از او دل مازلفت از نافه خون ناب گرفت
طرفه آمد کمر میان تراطرفه بنگر که مو طناب گرفت
نه عجب گر غزال وادی عشقاز دل شیر نر کباب گرفت
شست اوراق قیل و قال علومهرکه یک درس از این کتاب گرفت
بر صفایی گشوده شد در خلدجایگه تا بدین جناب گرفت