شمارهٔ ۱۱۲
یار از چهره چون نقاب گرفتپرده بر روی آفتاب گرفت
جلوه اش جان به مرد و زن بخشیدعشوه اش دل ز شیخ و شاب گرفت
سرو تن جان و دل نه من همه رادرد و تب داد و صبر و تاب گرفت
یاری عاجزان گناه شمردخواری عاشقان ثواب گرفت
غیر آن شه که دل ستاد از ماکه خراج از ده خراب گرفت
تاب یک موی آن دو زلف نداشتدل که از طره تو تاب گرفت
مفتی شهر نان وقف ربودصوفی دیر خمر ناب گرفت
سر و جان خاکپای رندی بادکآتش از دست داد و آب گرفت
بنده ی همت صفایی باشداد جان جرعهٔ شراب گرفت