گنج

شمارهٔ ۱۱۱

۹ بیت
به کوی خویش مترسانم از رسیدن آفتمن آن نیم که بتابم رخ از محل مخافت
به قرب ایمنم از کید روزگار وگرنهحجاب نیست میان من و تو بعد مسافت
بتی که پرده ی معصوم می درد به تبسممهی که خرمن ملهوف می برد به ظرافت
از او علاج ندارم مگر به وجه تحکماز او گزیر ندانم مگر به حکم سخافت
به وصف چهر و لبت خجلت آیدم که بگویمشراب و شیر بهشت است در صفا و لطافت
تو خوب رو به از آنی که در بیان من آییبه حیرتم که ترا تا کجاست حد نظافت
به چشم مردم اگر خار گشته ام چه تغابنمرا که عشق تو ورزم همین بس است شرافت
غذا ز لخت دل آبت دهم ز چشمه ی مژگاناگر شبی تو بیایی مرا به خوان ضیافت
زخجلت توبه خود خیره ماند چشم صفاییتو خود مگر نظریش افکنی ز دیدهٔ رأفت