گنج

شمارهٔ ۱۰۷

۱۱ بیت
بیا ساقی دمی کم همدمی نیستنمی در ده که دنیا جز دمی نیست
بیا بنگر که جز آیینه و جامنشان ز اسکندر و نام از جمی نیست
به جز لعل می آلودت مکیدندل مجروح ما را مرهمی نیست
به کوی عشق هر کس ره نداردمر او را در دو عالم عالمی نیست
تنی راکز غمت قسمت ندادنددل شادی و جان خرمی نیست
به جای سبزه جان جوشید ازین خاکعجب جایی وز یبا سرزمینی است
گدای درگه شیرین کلامانبود خسرو ور او را درهمی نیست
به چهرت فارغیم از گندم خالدرین جنت همانا آدمی نیست
جز این یک غم که شادی از غم ماز بیداد توام دیگر غمی نیست
قلم را زین قضیت قصه مسرایکه در عالم صفایی محرمی نیست
نه دل هم راز خود می پوش هر چندحکیمی سر نگهداری امینیست