گنج

شمارهٔ ۱۰۶

۱۱ بیت
ز نقص سروکش از برگ و بر کمالی نیستکه پیش نخل تواش نیز اعتدالی نیست
جبین و جبهه مه را تجملی است وجهولی به وجه جمیل تواش جمالی نیست
به چهرت اهل نظر مصر را کجا سنجندکه چون تواش بر و بالا و زلف و خالی نیست
من و تحمل هجران مبند حمل محالکه پیش حول من اینگونه احتمالی نیست
ز زلف خویش پریشانیم نگر به فراقز کس مپرس که حاجت به شرح حالی نیست
به شوق قتل خود از سیر قاتل افتادمبلی قتیل ترا آن قدر مجالی نیست
به دست دوست ندارم غمی ز کشته شدنخدا گواست مرا غیر از این خیالی نیست
هر آنکه خاطرش از مهر دوستی خرمز کاوش دو جهان دشمنش ملالی نیست
به آشیانه و باغم مخوان ز دام و قفسچه حاصلم ز گشودن که پر و بالی نیست
میان ما ز چه پیوند دوستی نگسستدل ترا به دل منکه اتصالی نیست
به ترک قید ملامت بدان صفایی راکه پای بست تو در بند جاه و مالی نیست