شمارهٔ ۱۰۵
آن دل که بر او ناله ما را اثری نیستدل نیست که سنگی است کز او سختتری نیست
گر حاج بیایند به طوف حرم مادانند که غیر از دل سنگت حجری نیست
نالم همه از نالهی خود نی ز دل یارآن را چه گناه است که این را اثری نیست
در فصل بهاران به بهای می گلرنگافسوس که جز اشک رخم سیم و زری نیست
خوشتر بود از طرف چمن حلقهی دامشمرغی که به کنج قفسش بال و پری نیست
درمان دل از جادوی بیمار تو جویمکامروز به جز چشم تو صاحب نظری نیست
فرقی فره از خاک رهش هست سری کشبا خاک سر کوی خرابات سری نیست
انگیختم از دیده چنان دجله به دامنکز رود ارس در نظرم خشک تری نیست
از صومعه برخیز و به میخانه بکش رختزیرا که صفایی به از اینت سفری نیست