گنج

شمارهٔ ۱۰۸

۱۰ بیت
جز کلبه ی عشاق تو بیت الحزنی نیستوین فرق که برما گذر از پیرهنی نیست
درباره ی یوسف نکنم عیب زلیخاپیروز جوانی که کم از پیر زنی نیست
مرد صف مژگان تو باشد مگر آن چشمز آنرو که ترا بهتر از این صف شکنی نیست
شد کویِ خرابات چنان امن ، که در وی،جز غمزه خون ریز بتان راهزنی نیست
گرکشته ام ازکوی تو بیرون نبردکسدیگر به توجز کشتن خویشم سخنی نیست
شادم به شهادت که مرا بهر مباهاتاز سایه ی دیوار تو بهتر کفنی نیست
شه را خبر از حال گدا نیست علی الرسمدانم چوتویی را غم مانند منی نیست
رفتم به جوانی و هنوز از غمت افسوسکافسانه ی ما قصه ی هر انجمنی نیست
زین دست که امروز خوری خون عزیزانفرداست که در شهر ز عشاق تنی نیست
بستی دلِ ما را ، به رخ آویزِ خمِ زلف،صیدی چو صفایی قفسش در چمنی نیست