شمارهٔ ۱۰۳
دریغا کز دلازاری بری نیستبتی کو را گریز از دلبری نیست
به داغ لاله ی چهرش نباشدرخی کز دست غم سیسنبری نیست
به شور لعل شیرینش نیابملبی کز خون دل نیلوفری نیست
به چین زلف مشکینش نبینمتنی کز تاب حسرت چنبری نیست
نتابم سر ز فرمانت که یک مویمرا درکار مهرت خود سری نیست
بگو شمشاد کز بالا بنالدکه او را بر قدت بالاتری نیست
بدان صورت نظر بگمار و بنگرچه معنی ها که در صورت گری نیست
چوشیخت سر چرا در پای ننهادفقیه شهر اگر بالا سری نیست
مرا خود بس همین ز آغاز و انجامکه کارم عشوه های منبری نیست
در انگشت سلیمانی بزن دستکه چندان فضل در انگشتری نیست
ز سر بگذار سودای بتان راصفایی عشق کاری سرسری نیست