شمارهٔ ۱۰۲
گناه عاشق و معشوق را عقابی نیستدر این گناه بود پس دگر ثوابی نیست
خطا به عهد مکن بیش از این جفا با منکه روزحشرت از آن ماجرا جوابی نیست
ز دور نوش دهان تا فکنده ای دورمبه ساغرم به جز از درد غم شرابی نیست
جدا فتاده لبم تا ز لعل خون خوارتسوای لخت جگر درکفم کبابی نیست
از آن زلال که یک دم مرا نصیب نبودعلی الدوام به جز اشک دیده آبی نیست
دلیل عشق همین بس مرا که هر شب و روزز ترکتاز خیال تو خورد و خوابی نیست
بنازم آن کف رنگین که روزگاری رفتکه جز به خوندل مردمش خضابی نیست
از آن دلیر شدی جور و بی حسابی راکه بی حسابی جور ترا حسابی نیست
به قتلم این همه تأخیر تا کی ای صیادترا که هیچ ز خون ریزی اجتنابی نیست
به تاب آتش دوزخ مرا مترسان بازکه سخت تر ز بلای غمت عذابی نیست
به درک عقل کهن ترک عشق تو نکنمکه بی تو با همه حزمم توان و تابی نیست
صفایی این غم مکتوم را به کس مسرایکه شرح عشق جهان سوز درکتابی نیست