گنج

شمارهٔ ۱۰۱

۱۲ بیت
کدام دل که نه آسیمه سر برای تو نیستکدام سر که نه شوریده در هوای تو نیست
اجل دوید به بالین و خوش دلم به هلاکولی دریغ که امشب سرم به پای تو نیست
فلک نداد امانم که کشته ی تو شومهزار حیف که مرگم به مدعای تو نیست
من آگهم تو ندانی که در فراق چه کردغمت که ساخته با ما وآشنای تونیست
قسم به جان تو ورد ضمیر و ذکر زبانبه گاه نزع روان نیز جز دعای تو نیست
ز راه دیده به آبش دهیم همره ی اشکدلی که سوخته ی آتش ولای تو نیست
تویی مسلم دوران دلبری کامروزبه ملک حسن و صباحت کسی سوای تو نیست
چو پادشاهی جاوید در گدایی تستگداست پادشه ملک اگر گدای تو نیست
رسید جان به لب از حسرت و هنوز مراامید یک نظر از چشم دل ربای تو نیست
روا مدار که مردم ستم گرت خوانندوگرنه هیچ دلی را غم از جفای تونیست
توخود به سخت دلی خو کنی وگرنه مرابه قدر یکسر مو چشم بر وفای تو نیست
شهید عشق چو خوانندت ای صفایی بسکه این وکمتر از این نیز خون بهای تو نیست