شمارهٔ ۱۰۰
سگی به از من سرگشته پاسبان تو نیستولی چه سود که رویم بر آستان تو نیست
اگر چه از سر تیر تو اوفتادم دورولیک همچو ندانی که دل نشان تو نیست
اگر هزار خدنگ از کفت خورم دارمهنوزحسرت تیری که درکمان تو نیست
ز رشک غارت گلچین به هیچ دام و قفسشکسته بال تر از مرغ آشیان تو نیست
چه گلبنی که در دی هم ، است همچو بهار،میان بلبل وگلچین و باغبان تو نیست
غرور و خشم و تغافل، جفا و ناز و عتاببه ملک دلبری امروز جز به شان تو نیست
خود از قفای تو آمد هر آنکه دل به تو دادگناه جادوی خون ریز دل ستان تو نیست
چه خوش بود که به اهل وفا جفا نکنندولی چه فایده کاین رسم در زمان تو نیست
خود از نخست صفایی به بی وفایی هاتچنان شناخت که حاجت به امتحان تونیست