غزل شمارهٔ ۹۸۴
در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرستموج این وادی رگ جان، ریگ این صحرا سرست
از محیط آفرینش چون نیاید بوی خون؟هر حبابی را که می بینی درین دریا سرست
نیست دستی در گریبان چاک گرداندن مراچون سبو دست مرا پیوند الفت با سرست
اهل دنیا مال را دارند بیش از جان عزیزاز سر دستار هر کس بگذرد اینجا سرست
مو شکافی را رواجی نیست در بازار عشقهر که سر از پا نمی داند درین سودا سرست
تخت ما افتادگی و لشکر ما بی کسیجوهر ذاتی است تیغ ما و تاج ما سرست
اشتها کامل چو شد، خون نعمت الوان بودچون گران شد خواب، صائب بالش خارا سرست