غزل شمارهٔ ۹۳۱
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یرریخت۷ بیت
در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریختدید تا ویرانی ما را، دل تعمیر ریخت
این قدر شور جنون در قطره ای می بوده است؟موجه بی تابیم شیرازه زنجیر ریخت
چون توانم سبز شد پیش سبکروحان عشق؟بارها از جان سخت من دم شمشیر ریخت
موج رغبت می تراود همچنان از جوهرشگرچه خون عالمی آن تیغ عالمگیر ریخت
خاک میخواران عمارت را نمی گیرد به خوداز گل پیمانه نتوان سبحه تزویر ریخت
در دل سنگین شیرین چون تواند رخنه کرد؟تیشه فرهاد زهر خود به جوی شیر ریخت
عاجزان را لطف حق صائب حمایت می کندخشک شد دستی که بر نخجیر لاغر تیر ریخت