گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ورریخت۱۰ بیت
باده تلخی که از بویش دل منصور ریختعشق آتشدست در مغز من پرشور ریخت
از لب خاموش من مهر خموشی برنداشتباده تلخی که نقش از کاسه منصور ریخت
مشت خاک ما چه باشد پیش شوخی های حسن؟این همان برق است کز یک نوشخندش طور ریخت
گفتگوی عشق با اهل خرد حیف است حیفاین جواهر سرمه را نتوان به چشم کور ریخت
هر سخن گوشی و هر می ساغری دارد جداشربت سیمرغ نتوان در گلوی مور ریخت
از دل خم جلوه گر شد در لباس آفتابهر فروزان اختری کز طارم انگور ریخت
من که سنگ خاره عاجز بود در دستم چو مومدیدن آن سنگدل از پنجه من زور ریخت
خرمنی در دامن صحرای محشر سبز کردهر که مشت دانه ای در رهگذار مور ریخت
غنچه هشیارست و بلبل مست، گویا از حجابجام خود را در گریبان غنچه مستور ریخت
برنیارد هیچ کس صائب سر از نیرنگ حسنخون نزدیکان ز شوق یک نگاه دور ریخت