گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۲

پیش ساقی هر که آب رو درین میخانه ریختدر دل پاک صدف چون ابر نیسان دانه ریخت
آسمان امروز با خونین دلان ناصاف نیستلاله را در جام اول، درد در پیمانه ریخت
در گلوی شمع، اشک از تنگی جا شد گرهبس که در بزم تو بر بالای هم پروانه ریخت
در زمان شیر مستی طفل بازیگوش منمهره گهواره جای سنگ بر دیوانه ریخت
فرصت خاریدن سر نیست در پایان عمررخت پیش از سیل می باید برون از خانه ریخت
قفل روزی در جوانی بستگی هرگز نداشتریخت تا دندان، کلید رزق را دندانه ریخت
آتش یاقوتم، افسردن نمی دانم که چیستمی توان از خون گرمم رنگ آتشخانه ریخت
از هواجویی درین دریای گوهر چون حباببر سر من خانه را آخر هوای خانه ریخت
صائب از دیوان من هر صفحه ای میخانه ای استبس که از کلک سیه مستم سخن مستانه ریخت